X
تبلیغات
رایتل

تاریک شبی بود، پروانه ها گرد هم جمع شدند، خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد، همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم تا شمع را با خود به اینجا اورد.  پروانه ای که شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد، نزدیک کاخ رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخافسانه ای بدید، بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد، بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است، آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد.


بزرگ پروانگان که داستان و گفته های پروانه را شنید، لب به خنده گشود و گفت: تو کودکی ظاهر بین و کوته نظر، شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی، آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند. این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد. چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد، خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است. اما شراره بر بالش افتاد، پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است، می سوزاند، لیکن آتشش سخت دلکش است.

اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری حقیقت باز نایستاد و گفت: این پروانه هم شمع را نشناخته و نشان هایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود، به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید. بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد، سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد. سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت; بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما نرسید. تنها سوختگان در وادی توحید خبر از اسرار دارند و آن را که خبر شد، خبری باز نیامد.

 

یک شبی پروانگان جمع امدند              در مضیقی طالب شمع آمدند

جملگی گفتند می باید یکی                  کو خبر دارد زمطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری زدور           در فضای قصر از شمع نور

بازگشت ودفتر خود باز کرد                وصف او در خورد فهم اغاز کرد

ناقدی کوداشت درمجمع مهی               گفت اورا نیست از شمع اگهی

شد یکی دیگر گذشت ازنوردر             خویشتن بر شمع زد از دورتر

پرزنان در پرتو مطلوب شد               شمع غالب گشت واومطلوب شد

بازگشت اونیز مشتی راز گفت             از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نی ای عزیز        همچو ان دیگر نشان دادی نیز

دیگری برخاست می شد مست مست      پای کوبان بر سر آتش نشست

دست وگردن گشت با آتش بهم            خویش را گم کرد با او خوش بهم

ناقد ایشان چو دید اورا زدرو              شمع با خود کرد همرنگش زنور

گفت این پروانه در کار است وبس        کس چه داند او خبر داراست وبس

تا نگردی بی خبر از جسم وجان          کی خبر یابی زجانان یک زمان

نیست چون محرم راز اینجایگاه           در نگنجد هیچ کس اینجایگاه



برچسب‌ها: شمع و پروانه
تاریخ : 1393,11,15 | 21:10 | نویسنده : پیام | نظرات (0)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.