X
تبلیغات
رایتل
سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند
درس ومشق خود را


باید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلا
تابترسند ازمن
وحسابی ببرند
خط کشی آوردم درهوا چرخاندم …چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !


اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدم
سومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!


صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود
دفترمشق حسن گم شده بود
این طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟


بله آقا اینجا
همچنان می لرزید



” 
پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” 
به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند
” 
مانوشتیم آقا ”


بازکن دستت را


خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
اوتقلا می کرد چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد
گوشه ی صورت اوقرمز شد
هق هقی کرد وسپس ساکت شد
اما همچنان می گریید
مثل شخصی آرام بی خروش وناله
ناگهان حمدالله درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسن


چون نگاهش کردم خوش خط وعالی بود
غرق در شرم وخجالت گشتم
جای آن چوب ستم ، بردلم آتش زد
سرخی گونه او به کبودی گردید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ویکی مرد دگر
سوی من می آیند خجل و دل نگران
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش
متورم شده است
درد سختی دارد
می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه وتاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
اوچه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم
به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود
و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من به یاد آورد این کلام از مولا را
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید ،گرهی بگشایم
با خشونت هرگز ؛ هرگ


برچسب‌ها: محبت، عصبانی، معلم
تاریخ : 1393,04,21 | 12:46 | نویسنده : پیام | نظرات (0)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.