|
برای مدیران ومعلمان جهت استفاه همکاران خوبم
| ||
|
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزهای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار میگیرد و آدمهایی که سخت مشغول زندهها و مردهها هستند از کنارم میگذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بسترزندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطرهی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیدهاند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوههایش را ببیند. کلیههایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه میکند. استخوانهایم، عضلاتم، تکتک سلولهایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلولهایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند. از http://www.labkhandezendegi.com
از دیدگاه تربیت دینی علی رغم اینکه بر دانایی معلم تاکید می گردد، با این وجود آن را شرط کافی برای نشستن بر کرسی معلمی نمی داند بلکه آنچه که معلم را الگو و سرمشق رفتاری دانش آموزان قرار می دهد، ادب، اخلاق و تقوای اوست.
مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم . یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم. ***** حاتم طایی هیچگاه اسمش رو روی درخت یا سنگی حکاکی نکرد، او حتی با هیچ قلم ، مرکبی و رنگی اسمش رو روی در و دیوار کسی ننوشت ؛ولی در کمال تعجب ، نامش دنیا رو پر کرده ! با جوهره محبت نامت را بر دلها بنگار؛ بگذار نیکویی نامت را زنده نگهدارد .. ****** مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوتکرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود. این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ،رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم. روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست. عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود. اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم. چه ستمگر است آن که از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد. ********گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»،«اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»،«اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»،«اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»،«اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»،«اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسانهاست»،«اما، اگر «عزت نفس نداری»، هیچ نداری
اگر میخواهید برای ایجاد آشتی در جهان، کاری انجام دهید، به خانهتان بروید و خانوادهتان را دوست بدارید. محبتآمیزترین واژه در دنیا، واژهی نامهربانانهای است که هرگز بازگو نشود انسانها را از دور دوست داشتن، کار دشواری نیست. دوست داشتن آنهایی که به ما نزدیک هستند، کار دشواری است. بخشیدن یک کاسه برنج برای سیر کردن یک گرسنه، بسی آسانتر از کاهش تنهایی و درد و رنج انسانی رانده شده در خانهی خودمان است. عشق را به خانهی خود بیاورید؛ چرا که عشق ورزیدن به یکدیگر را باید از خانه آغاز کنیم. کارهای بزرگ از دست ما برنمی آید، اما می توانیم با عشقی بزرگ، کارهای کوچکی انجام دهیم. اگر دعا کنیم، ایمان خواهیم داشت، اگر ایمان داشته باشیم، محبت خواهیم نمود و اگر محبت کنیم، خدمت نیز خواهیم کرد. مادر ترزا شادی سبدی از عشق است که با آن می توان به روح دست پیدا کرد... بدون شک یک قلب شاد، نتیجه ی قلبی است که از عشق برافروخته است. به دیگران آنقدر ببخشید که به خودتان فشار بیاید. مادر ترزا برهنگی تنها به یک تکه پارچه بستگی ندارد. برهنگی یعنی بی توجهی به انسانیت و شرافت انسانی و شخصیت انسانها. مادر ترزا کارهای بزرگ از دست ما برنمی آید، اما می توانیم با عشقی بزرگ، کارهای کوچکی انجام دهیم. دعا کردن، خواهش نیست، بلکه قرار دادن خود در دستان خدا و گوش دادن به صدای او از کنه قلب است. چیزهای کوچک به راستی کوچک هستند، اما امین بودن در چیزهای کوچک، کار بزرگی است. ما در این دنیا نمی توانیم کارهای بزرگ انجام دهیم، بلکه می توانیم کارهای کوچک را با عشق های بزرگ انجام دهیم در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش بیش از نیاز نان است. عشق، میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد. کشورهای پیشرفته از فقر درک و فهم، فقر اراده، تنهایی و فقدان عشق و معنویت رنج می برند. امروزه بیماری وحشتناک تر از این در جهان وجود ندارد. با این مقدمه : تلاش خواهم کردکه این وبلاگ پلی ارتباطی باشد بین من و دانش آموزانم ، بین من و اولیای محترم ، بین من و همکارانم ، بین من و دوستانم ، بین من و تمام هموطنانم درهر کجای دنیا. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد : "لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم به آزمون کوچکی که نامش سه پرسش است پاسخ دهی." مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبر درست است یا نادرست. حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…" سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم پرسش سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…" سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟ " http://kaviani2.blogfa.com
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم. چه غصه ها که فقط باعث سپیدی مویم شد در حالیکه غصه کودکانه ای بیش نبود و پس از هر اتفاق دریافتم ... کسی هست که اگر بخواهد می شود و نخواهد نمی شود ... به همین سادگی کاش نه آنچنان می دویدم و نه آنچنان غصه می خوردم فقط باورش داشته و اورا می خواندم ... به همین سادگی !!! |
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||