X
تبلیغات
شیکسون

تعریف جو سازمانی
هنگامی که از جو صحبت می شود، افراد عادی تصویری از جو زمین که همچون هاله ای تمام وجوه زندگی آنها را احاطه کرده است، به یاد می آورند. در گفتگوهای روزانه در سازمانها و نهادها، واژه های جو متشنج، جو مسموم، جو ناآرام و ... بارها به کار برده می شود. حال این که کمتر به مفاهیم علمی آن توجه می شود و روشهای شناخت آن نیز کمتر مورد تحقیق قرار می گیرد. از نظر لغوی جو عبارت است از « اطراف و یا آنچه که بر چیز دیگری احاطه دارد ( فضا، مابین زمین و آسمان ) »


ادامه



برچسب‌ها: جو مدرسه
تاریخ : 1394,04,10 | 09:53 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

مبعث برشما عزیزان مبارک باد کلیک کنید 



برچسب‌ها: مبعث
تاریخ : 1394,02,26 | 12:12 | نویسنده : پیام | نظرات (0)


با تبریک به این عزیزان  معلمان نمونه کشور



نمونه سوالات امتحانی را هم از اینجا دریافت کنید .



وخلاصه درس دبیران از اینجا



تاریخ : 1394,02,09 | 21:51 | نویسنده : پیام | نظرات (0)



تاریخ : 1394,02,04 | 13:40 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

این احتمالا بهترین تست آی کیو ی سال 2014 اس! تمام بیست تا سوال با دقت توسط کارشناسان سایت انتخاب شدن!

سنجش هوش کار سختیه! خواهشن سعی نکنین نتایج این تست رو با تست های دیگه آن لاین مقایسه کنین! گفته باشم! این تست سخته! احتمالا نتیجه کمتری می گیرین کلیک کنید




تاریخ : 1394,02,04 | 12:40 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

انسان 2 نوع معلم دارد، آموزگار و روزگار 

هرچه با شیرینی از اولی نیاموزی دومی با تلخی به تو می آموزد...

---

انسانها؛ در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان میدهند:

اول، بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند
دوم اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند . . .
---
دو چیز شما را تعریف میکند:
بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید
و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید . . .
----
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛
یکی دیروز و یکی فردا .
----
دو شخـص به تـو می آمـوزد:
یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار
اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
----
آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن
---- 

رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن:

اول پـیـدا کـردن شـبـاهت ها
دوم احترام گذاشتن به تفاوتها
----
همه یادشون میمونه باهاشون چیکار کردى، 
ولـى یادشون نمیمونه براشون چـکار کردى.
----
همیشه دلتنگ اونى هستیم که نیست،
حوصله کسى را هم نداریم که ﻫﺴﺖ 
بعد شکایت میکنیم از تنهائى هامون



تاریخ : 1394,02,04 | 11:58 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

یک پسر برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند در ایالت کالیفرنیا رفت.

مدیر فروشگاه به او گفت: «یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می‌گیریم.»

در پایان اولین روز کاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: «یک مشتری.»

مدیر با تعجب گفت: «تنها یک مشتری؟ بی‌تجربه‌ترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»

پسر گفت: «134،999/50 دلار.»

مدیر فریاد کشید: «134،999/50 دلار؟ مگه چی فروختی؟»

پسر گفت: «اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی، من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشین‌تان چیست و آیا می‌تواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک، من هم یک بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.»

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟»

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم بیا برای آخر هفته‌ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!»

منبع راهکار مدیریتی



تاریخ : 1394,01,31 | 21:32 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

همکاران عزیزی که چگونگی تماس با بنده را درخواست


 نموده اند می توانند تو همین وبلاگ در قسمت " نظر ات " 


سوالات خودشان را بیان کنند چنانچه وبلاگ دارند در 


وبلاگشان ویادرهمین وبلاگ خودم پاسخ می دهم


 ضمنا از حسن  نظرشان نسبت به مطالب وبلاگ


 صمیمانهسپاسگزارم  





تاریخ : 1394,01,31 | 19:46 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

وقتی خواستم متنی برای تولد همسرم بنویسم به این متن زیبا رسیدم چقدر عالی واز ته دل آورده شده 


عزیز من!


امروز که روز تولد توست، و صبح بسیار زود برخاستم

تا باز بکوشم که در نهایت تازگی و طراوت، نامه ی کوچکی

 را همراه شاخه گلی بر سر راه تو بگذارم تا بدانی که عشق، کوه نیست

 تا زمان بتواند ذره ذره بسایدش و بفرساید، ناگهان احساس کردم

که دیگر واژه های کافی نامکرر برای بیان احتیاج و محبتم به تو در اختیار ندارم ...

 صبور باش عزیز من صبور باش تا بتوانم کلمه یی نو، جمله یی نو، و کتابی نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم،

 تا در برابر تو این گونه تهی دست و خجلت زده نباشم ...
 
بانوی من باید مطمئن باشد که می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم، همچنان که دیوانی ...

با وجود این، من و تو خوب می دانیم که عشق، در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد ـ

 مگر آن که رنج اسارت و حقارت را احساس کند.

عشق، برای آن که در کتاب های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم بنیه می شود...عزیز من!

ازکتاب عاشقانه های نادر ابراهیمی  نامه هایی به همسرم را هم بخوانید 

منبع :http://dgedg.blogfa.com/


برچسب‌ها: نادرابراهیمی
تاریخ : 1394,01,25 | 11:55 | نویسنده : پیام | نظرات (0)



تاریخ : 1394,01,18 | 23:42 | نویسنده : پیام | نظرات (0)

   1      2      3      4      5      ...      99    >>

.: Weblog Themes By VatanSkin :.